دیگه دو روز بیشتر نمونده. اتاقم خالی شده. به غیر از یه چمدون نسبتاْ خالی و چند دست لباس هیچی دور و برم نیست. یه سکوت عجیبی توی اتاقه. ولی انگار فقط تو اتاق نیست. تو دِلَمه! دیگه چیزی تا پرواز نمونده. پروازی که فقط یه پرواز ساده نیست. یه جور خلاء بین دو برهه ی مهم زمانیه! یه جور پرواز به گذشته است و به آینده. به گذشته به این علّت که بهترین خاطرات زندگی مو از پاریس دارم. شب بیداری های طولانی توی اتاق کوچیک ۱۸ متریم. جزوه های آبی رنگ پر از دیاگرام های مختلف٬ با صفحه های به هم ریخته یه گوشه. کامپیوتری که تنهایی ها رو بین نت های موسیقی قایم می کرد. و دو تا پنجره که تو طبقه ی آخر رو به دو تا درخت بلند باز می شد که خودشونو تا اونجا بالا کشیده بودند و هوایی که همیشه ابری بود و گاه به گاه رگبار بارون سر های خیلی ها رو از پنجره بیرون می آورد٬ تا حیرت کنن از نعمتی که چهچه گنجشک ها رو ساکت کرده. آدمایی که تو خیابون بدون چتر بی هدف می دویدند تا یه سر پناهی پیدا کنن تا بارون تموم شه. قطره های آب از شیروانی بالای پنجره می چکیدند پایین. سر بر می گردونم تو اتاق. از کامپوتر آهنگ دل دیوانه ی ویگن پخش می شه: « بخواب آرام٬ دل دیوانه!». واقعیت آشفته ی فرمول و شکل خودشو دوباره بهم نشون می ده. باید امشب تمومش کنم...
روز بارانی