مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 ساعت 10:56 AM

چند روز پیش یکی از دوستان اینجایی منزل ما مهمان بودند. البت بنا بود صبحش همگی به تماشای بازی دو تیم پرسپولیس و سپاهان بنشینیم. به وقت شرق کانادا بازی ساعت ۸ صبح شروع می شد. همه ی تجهیزات لازم برای دیدن پخش مستقیم فوتبال هم فراهم بود. من که شب قبل ترش را با خواب های پریشان گذرانده بودم اشتیاق بی حد و حصری برای استراحت داشتم. علت بی خوابی هم همین مهمان عزیز بود که شب قبل را نیز پیش ما ماندند. منتها متاسفانه از آن جایی که اینجانب از انحراف پولیپ در بینی شخص مذکور بی خبر بودم در نزدیکی مهمان که علی القاعده حبیب خدا هم هست و قرابت (به معنای واقعی کلمه البته!!) با وی نیکو است٬ خوابیدم. متاسفانه خواب حقیر از یک پر نیز سبک تر است. دوست عزیز ما هم خوابید٬ که ای کاش نمی خوابید و اگر می خوابید دیگر بلند نمی شد تا جهانی از شر او مصون بماند. ساعت ۳ یا ۴ صبح بود که صداهای ناهنجار در سرسرای سالن ما بر تن من لرزه انداخت! او خُر می گفت و ماسِوا (ابر و باد و فلک) پُف می گفتند. سایه های وحشتناک شاخه های درختان روی دیوار سفید رنگ از رخسار ما پرانده بود. لحاف بر دندان گرفته بودم که «ای خدا فرزند آدم چگونه می تواند مولد چنین صدای نخراشیده ای باشد که هر خُرش پتو را در حفره های بینی اش فرو٬ و هر پُفش پتو را از رویم پرتاب می کرد!!!» من حیث المجموع شب اول از هراس و دلهره این گونه نخوابیدم و شب دوم با فریاد گلللللللللل دوست عزیز از خواب پریدیم. کلاْ دوست عزیز در مانیپولاسیون نواحی حنجره و حفره های گوش و حلق و بینی دستی چیره داشت! شاکی از خواب پریدیم و سر صبح مهمان محترم را با اوقات تلخی و غر غر اندکی مورد عنایت خاصه ی خود قرار دادیم. حال که عقده ی دو شب بی خوابی و کم خوابی را خالی نمودیم با خیال راحت نشستیم و بازی را تماشا کردیم. عجیب آن که دیگر صدای خاصی از مهمان محترم بر نخاست! نتیجه می گیریم که وجود زور در جوامع بشری امری بخردانه است٬ و نبودش موجب آن می شود که مرده در کفن خود نعوذ بالله مرسی!