جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 ساعت 06:49 AM
دو روز پیش که خواستم از دانشگاه برگردم خونه، با خودم گفتم بذار این دفعه رو پیاده نرم... آخه خونم خیلی نزدیک دانشگاست! همش ده دقیقه راهه، تازه اونم پیاده... منتها یه کتاب پدیده های انتقال دستم بود که ماشالله 3 الی 4 کیلو کاغذ خالصه! این قدرم گندست که وقتی می ذارم کیفم عین این دهاتی ها می شم که بغچه گرفتن دستشون. کیفم باد می کنه میشه عین بادکنک! خلاصه گفتم که این دفعه این دو تا ایستگاه رو با اتوبوس برم. اتوبوس اومد و من سوار شدم. تا چشمم به راننده ی اتوبوس افتاد گفتم ناخودآگاه گفتم WOW... خدا به خانوم راننده عنایت خاصی داشته و اونقدر خوشکلش کرده بود که نزدیک بود تا آخر شب که اتوبوس رو می ذاره تو گاراژ بخوام تو اتوبوسش بشینم و همون جا بخوابم تا صبح که دوباره میاد ببردش!!!! :) محض شوخی بود البته! :)) واسه این که تو این گرفتاری آپی هم کرده باشم...