<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[سحر نزدیک است]]></title>
		<link>http://www.thedawnisclose.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[بد شانسی حد بالا ندارد!]]></title>
					<link>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/1387/05/31/post-87/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این پست را نیز با یک سوال شروع می کنم. تا حالا تجربه کرده اید که یک روز واقعاْ روز شما نیست؟! من که تجربه کرده ام. به داستان زیر توجه کنید که در یکی از گاهنامه های امریکایی به چاپ رسیده است. امیدوارم شما هم از خواندن آن کمی لبخند بزنید. البته اینجا خلاصه ی آن آورده شده است:</p><p style="text-align: justify;"><br /></p><hr width="100%" size="2" /><p style="text-align: justify;"><br /></p><p><br /></p><p style="text-align: justify;">همسر من همیشه عادت داشت وسائل روغنی و درب و داغان خود را به خانه بیاورد تا در حیاط خلوت روی آنها کار کند. از جایی که وسائل نقلیه را تعمیر می کرد یک روز موتور سیکلتی خراب را به خانه آورد تا آن را راست و ریس کند٬ و فردا آن را به صاحبش تحویل دهد و به خاطر سرعت در تعمیر اجرتی شایسته بگیرد.</p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;">من در آشپزخانه مشغول کار بودم که ناگهان صدای وحشتناکی مرا از جا پراند. دوان دوان و پریشان خود را به حیاط خلوت رساندم. جایی که دیدم همسر بیچاره ی من در حالی که بدنش تماماْ زخم شده بود و از او خون می رفت٬ در حالی که هنوز دو دستگیره موتور در دستش است٬ درون شیشه ی پنجره ی زیرزمین گیر کرده است و آه و ناله می کند. گویا بعد از تمیز کردن موتور با بنزین و تعمیر آن فراموش کرده بود که موتور هنوز روی دنده است٬ و وقتی آن را روشن کرده دیگر کار از کار گذشته بوده است. سریعاْ به ۹۱۱ زنگ زدم. دو پزشکیار سریعاْ خود را به ما رساندند و شوهرم را به بیمارستان منتقل کردند.</p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;">دیگر اواخر شب بود که به خانه برگشتیم. تمام بدن شوهر بیچاره ام پر از بخیه و باند بود. او را روی تخت خوابانده بودم و به او سپردم که تکان خوردن از جایش برایش خوب نیست. خودم هم رفتم تا گندکاری های بعد از ظهر خیاط خلوت را تمیز کنم. تا حد بسیاری هم این کار را کردم. دستمال های کثیف و لباس کثیف و پاره پاره ی شوهرم را درون ماشین لباسشویی انداختم. وسائل همسرم را درون جعبه ابزارش قرار دادم. بنزین باقیمانده را هم در توالت ریختم٬ و در نهایت حیاط را جارو کشیدم. </p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;">همین طور که در حال جارو کشیدن بودم صدای انفجار مهیبی از داخل خانه شنیده شد. به سرعت با چهره ای آشفته خود را به داخل رساندم. آتشی ندیدم. صدای آه و ناله ی مجدد شوهرم را شنیدم. او را یافتم . انفجار داخل دستشویی رخ داده بود و او را به همراه درب دستشویی به بیرون پرتاب کرده بود. هنوز شلوارش در حال سوختن بود. مثل مرغ بال بال می زد. من هم که نمی دانستم چه کار کنم با پتوی کلفتی که داشتیم روی شلوار نیمه سوزان همسرم می کوبیدم. چقدر سخت خاموش شد. گویا بیچاره همسرم همین طور که سیگار می کشیده است وارد دستشویی شده و سیگار را درون توالت انداخته است. ای وای من هم فراموش کرده بودم که سیفون را بکشم!!!</p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p style="text-align: justify;">دوباره با اورژانس تماس گرفتم. مجدد همان دو پزشکیار صبح آمدند و از تماشای همسر بدبخت من که پر از باند و چسب زخم از یک سو و شلوار و پایین تنه ی سوخته از سوی دیگر بود٬ متحیر شدند. آخ و واخ شوهرم که کماکان رو به آسمان بود. همین طور که داشتند شوهرم را به طرف آمبولانس منتقل می کردند٬ یکی از آنها از من ماجرا را پرسید. من هم که احساس تقصیر و گناه سراپایم را فراگرفته بود تعریف کردم. دو پزشکیار که چند قدمی با آمبولانس فاصله داشتند ناگهان دیوانه وار شروع به خندیدن کردند. ناگهان برانکارد از دست نفر جلویی رها شد و شوهر لت و پار و سوخته ی من به شدت به زمین خورد. فریادش به آسمان رفت. گویا ترقوه اش شکست.</p><p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 19:24:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/Comments.bs?PostID=87</comments>
          <guid>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/1387/05/31/post-87/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اختلالات غذایی مربوط به خواب!]]></title>
					<link>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/1387/05/31/post-86/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تا حالا شنیده اید که می گویند فلانی در خواب راه می رود؟ همگی بر این موضوع اذعان دارند که بسیار وحشتناک است. فرض کنید که نیمه شبی ناخودآگاه از خواب بیدار می شوید و یکی از اعضای خانواده ی خود را در حالی که تماماْ در خواب است و به هیچ وجه بیداری شما را متوجه نمی شود٬ در خانه سرگردان می بینید. به جرات می توانم بگویم که بسیار ترسناک و ناخوشایند است. تاکنون مطالعات زیادی در این باره صورت گرفته است و دانشمندان تقریباْ به نتایج قابل قبولی رسیده اند٬ که چرا یک فرد در خواب راه می رود.</p><p><br /></p><p style="text-align: justify;"> آنچه که امروز توجه مرا به خود جلب کرد نوع دیگری از اختلالات مربوط به خواب بود که به گمان من چندین برابر رعب آور تر از راه رفتن در خواب می باشد. اختلالات غذایی مربوط به خواب (SRED) گونه ای دیگر از این ناهماهنگی های بدنی است که بیش از یک میلیون نفر در امریکای شمالی از آن رنج می برند که از این بین بانوان در اکثریت قرار دارد. اگر تماشای افراد سرگردان در خانه می تواند ترسناک و غیر منتظره باشد، یقیناً تماشای افراد در حال خوردن غذا در طول شب در حالی که کاملاً خواب هستند و اختیاری نسبت به آنچه انجام می دهند ندارند، صد ها برابر موحش و ترسناک است. از همه ی این ها جالب تر شاید طی نمودن مسیر از تخت خواب به آشپزخانه و جستجوی دقیق درون یخچال بدون داشتن هوشیاری و خوردن غذا و بازگشت به تخت می باشد، که برای عده ای که برای تخت خواب خود غنیمت هم آورده اند، این خوردن ها تا صبح هم می تواند ادامه پیدا کند. </p><p>&nbsp; </p><p style="text-align: justify;">متاسفانه پزشکان و متخصصین علت وقوع این اختلال که باعث افزایش وزن شدید بیماران هم شده است، را نمی داند. آنچه مسلم است این بیماری به معضلی برای قربانیان آن تبدیل شده است و هر چه سریع تر بایستی تحقیقات لازم برای درمان آن صورت گیرد.</p><p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp; </p><p>&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;
</p><p>
<table cellspacing="1" cellpadding="2" border="1" align="center" style="width: 468px; height: 31px;">
<tbody>
<tr>
<td>
<p align="center">«آوردن متن فوق در وبلاگ و سایت های دیگر با ذکر منبع بلامانع است»</p></td></tr></tbody></table></p>
&nbsp; &nbsp;&nbsp; ]]></description>
					<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 06:14:58 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/Comments.bs?PostID=86</comments>
          <guid>http://www.thedawnisclose.blogsky.com/1387/05/31/post-86/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
